هرگز تصور نمی کردم چه داستان وحشتناکی پشت این لبنیات های سفید خوابیده باشد!تالین ساهاکیان با قلم زیبایش این رنجنامه را زیبا به تصویر کشیده او می نویسد اگر رد هر ذره از لبنیات را به گذشته دنبال کنیم به پستان های همیشه درناک و متورم یک گاو ماده می رسیم!چرا که هیچ موجود پستانداری خودبخود شیر نمی دهد!به دزدیدن یک نوزاد تازه متولد شده! از مادری آشفته می رسیم.به تجاوز به یک گاو ماده می رسیم !به دوشیدن اجباری اسپرم گاو نر می رسیم!به خشونت،و خونریزی و درد می رسیم.گول سفید رنگی لبنیات را نخوریم !
لبنیات حاصل صنعت خون و استثمار و کشتار است !
چه رنجی تحمل میکند ماده گاو بیچاره .اگر مادر باشی می فهمی درد پستان متورم یعنی چه؟درد جدایی و دزدیدن و ندیدن فرزند چه معنایی دارد؟ چشمان همیشه غمگین شان و دویدن به دنبال فرزندانشان که مسافت ی را با ناله و فریاد بی نتیجه دنبال می کنند!تاثیر و تشعشع انرژی که از این ناله ها ساطع می شود بی شک در شیری که می خوریم اثر گذار خواهد بود ...ای کاش به آگاهی برسیم که لا اقل گوساله هارا از مادرشان جدا نکنیم !برای شیر دهی بیشتر جنایت نکنیم ... بگذاریم آن ها در کنار همدیگر یرای خدمت به ما لااقل در
آرامش باشند .
صنعت کشتار و جنایت را متوقف کنید.
حیوانات هم احساس دارند و در هنگام داشتن غم و اندوه گریه می کنند. شنیده ام گاوها خیلی احساساتی اند !
دیده ام !!!! من شتری را دیدم که منتظر کشته شدن بود و گریه می کرد !
سگی را دیدم که صاحبش را از دست داده بود و به شدت غمگین بود !
من گربه ای را دیدم که پایش را قطع کرده بودند و گریه می کرد ! و خوکی که از پشت میله های زندان گریه می کرد!
ماهی های که نفس های آخرزنده بودن را می کشیدند و گریه می کردند !
آیا تو هم حیوانات را در حالی که گریه کرده اند دیده ای ؟؟؟برای اسارتشان! برای بردگی! برای شکنجه ی قبل از مرگ!! برای کشتار بی رویه شان
موش های آزمایشگاهی !! چه داستان غم انگیزی دارند؟!!
چه غم انگیز است گوساله ای را که از مادر جدا می کنند ! ناله های مادرش وبره ها هم!
وچشم های هیشه منتظر و گریان هزاران حیوان که به بردگی انسان در آمده اند ......
حال عجیبی بود. سرش به شدت تب داشت و بدنش به شدت ضعف ولی همچنان با چشمهای نیمهباز به پشت فنسها چشم دوخته بود. مثل دیروز، مثل پریروز، مثل هفتهٔ پیش و ماه پیش و دو ماه پیش. دو ماه پیش هنوز یک تازهوارد سردرگم و گیج بود و هنوز موقع دعوا بر سر غذا پایش را گاز نگرفته بودند و حتی بعد از گازگرفتگی و تا همین هفتهٔ پیش هنوز رمق خیلی بیشتری داشت. آرزویش این بود که این در باز شود و بتواند یک دل سیر بدود با اینکه بدنش آنقدر بیرمق بود که مطمئن نبود اگر همین الان این در باز میشد آیا میتوانست قدم از قدم بردارد. شاید هم آرزو میکرد یک خانهٔ خوب داشته باشد ولی نه، کدام خانه؟ او اصلاً نمیدانست خانه چیست، امنیت چیست، خواسته بودن چیست، به جایی تعلق داشتن چیست... این چیزها برایش تعریف نشده بودند. از وقتی به دنیا آمده بود فقط درد بود و فرار و گرسنگی و تشنگی و خستگی و دربدری... هر جا میرفت کسی او را نمیخواست مثل تمام سگهای آواره و دربدر دیگر. همه میخواستند او نباشد، دور شود، گم شود اصلاً گم به گور شود تا روزی که به اینجا آورده شد و شد یکی از هزار تا سگ پشت فنسها که همگی به آن سوی فنسها چشم دوخته بودند. جایشان آنقدر تنگ بود که احساس خفگی میکردند و گاهی کوچکترین حرکتی باعث اصطکاک میشد.
دو ماه بود که دیگر فرار نمیکرد. پشت این فنسها خشک شده بود. گوشهایش از این همه سر و صدا زنگ میزدند. زندگیاش شده بود خوابیدن و به آن طرف فنسها چشم دوختن... خیلیها مدت خیلی بیشتری آنجا بودند یک سال یا حتی دو سال.... ولی بعضیها هم بعد از او آمده بودند و دوام نیاورده بودند. همین دو هفته پیش وقتی از خواب بیدار شد متوجه شد که بدن دوستش که در کنار او میخوابید، کاملاً سرد شده است. چند ساعت بعد پیکر بیجان او را به آن طرف فنسها بردند. چه لحظهٔ غمانگیزی بود. آیا او دوام میآورد؟ همه چیز داشت جلوی چشمانش تیره و تار میشد. فنسها و زمین و آسمان پشت فنسها، همهٔ آن هزار تا سگ اسیر ناخواسته و دربدر بزرگ و کوچک مثل خودش که چیزی جز درد و تنهایی و غربت و ناخواسته بودن در زندگیشان تجربه نکرده بودند. پلکهایش روی هم افتادند و زیباترین تصویری که در عمرش دیده بود، جلوی چشمانش ظاهر شد. فرشتهای که گاهی به آنجا میآمد و بر سر او و بقیهٔ زندانیان دست نوازش میکشید. بر سر این فرشته، رقابت شدیدی بین همهٔ سگها وجود داشت آخر این تجربهٔ اول همهٔ آنها از محبت یک موجود دوپا بود و مگر این محبت به این مفتیها به دست میآمد که از آن بگذرند؟ آنها بیشتر از هر چیز در این زندگی داغون سگیِ سراسر کمبود، محبت میخواستند و حاضر نبودند به هیچ قیمتی از آن بگذرند ولی امروز و در این لحظهٔ ناب عجیب دیگر رقابتی در کار نبود. برای اولین بار در زندگیاش همه چیز همانطور بود که باید باشد. فرشته هم فقط مال خودش بود. فقط سر او را نوازش میکرد و او دمش را تند و تند برایش تکان میداد. اصلاً انگار هیچ کس دیگر جز او در این زندان نبود. در باز شد و او همراه فرشته به آن طرف فنسها دوید. توی گوشش دیگر هیچ صدایی نبود... آسمان صاف صاف بود، نه سرد و نه گرم. پایش زخمی نبود. نه سرش تب داشت و نه بدنش ضعف.... او داشت میدوید و تمام درها یکی یکی جلویش باز میشدند... این دویدن کجا و آن دویدنهای فرار کجا؟ نه، دیگر فراری در کار نبود. او آزاد بود، آزاد از ترس و درد و گرسنگی و تشنگی و تنهایی و غم و حسرت، آزادِ آزاد ...
صبح روز بعد، فرشته به طرف فنسها آمد ولی همانجا میخکوب شد... همه داشتند برایش بالا و پایین میپریدند غیر از یکی از عزیزدردانههایش که بیجان و خشکیده با چشمهای نیمهباز در آنجا افتاده بود. اشکی از چشمانش چکید. او حسرت باز شدن این در و دویدن تا سر مرگ را در چشمان عزیزدردانهاش دیده بود. آیا میتوانست از آن نگاه پشت پلکهای نیمهباز بخواند که دوست مهربانش عصر روز قبل در هذیان مرگ از این در بیرون رفته و یک دل سیر سیر با او دویده بود؟
دوستان عزیز، در همین لحظه هزاران سگ در پناهگاهها و سولههای کشورمان به فنسها چشم دوختهاند و حسرت لحظهای را می کشند که فرشتهای از راه برسد و آنها را با خودش ببرد. شهرداریها مجوز رهاسازی این فرشتگان را نمیدهند چون مردم بیشتر مناطق، زندگی با فرشتگان را بر نمیتابند! از طرف دیگر، زندگی این حیوانات در جادهها و بیابانها هم به گرسنگی، تشنگی، بیماریها و تصادفات محدود میشود. تنها چیزی که میتواند این مهربانان را از این وضعیت بد و آن وضعیت بدتر نجات دهد، آن است که خانوادههای مهربان پا پیش بگذارند و سرپرستی آنها را قبول کنند.
هر کدام از این موجودات خارقالعاده، قصهٔ بیانتهای عشق و معرفت و وفا هستند که در فصل درد و ناامیدی و حسرت ماندهاند. هر کدام یک دنیای کشف نشدهاند، پر از شوق و شور، پر از حسرت دوست داشتن و دوست داشته شدن. اگر این موجودات سراپا عشق، لایق داشتن یک خانهٔ گرم و قلبی که برایشان بتپد نیستند، چه کسی لایق آن است؟
لطفاً مهرتان را از این فرشتهها دریغ نکنید. اگر باغ یا کارگاه یا حیاط یا خانهٔ مناسبی دارید و میتوانید به یک یا چند تای آنها یک زندگی مناسب همراه با محبت و امنیت بدهید، سرپرستی آنها را قبول کنید و به آنها نشان بدهید زندگی فقط درد و ترس و گرسنگی و دربدری و ناخواسته بودن و چوب و سنگ و تفنگ و سم نیست. مطمئن باشید آنچه میدهید در برابر آنچه دریافت میکنید حتی با «هیچ» برابری نخواهد کرد...نگذارید این داستانهای معرفت و وفا ناخوانده و ناشنیده پشت این فنسهای شلوغ یا در حال فرار و گرسنگی و تشنگی و بیماری و درد در جادهها و بیابان های بیرحم و عاطفه به پایان برسند...
تالین ساهاکیان
پاورقی:
عکس از پناهگاه پردیس مشهد است که ۱۸۰۰ سگ بینوا در آن بیصبرانه منتظر فرشتهای هستند که بیاید و آنها را به روزهای بهتر ببرد، روزهای خوبی که آنها هرگز ندیدهاند و تعداد زیادی از آنها در حسرت آن، نفس آخر را کشیدهاند. آیا ممکن است شما آن فرشته باشید قبل از آنکه برای بقیه هم دیر شود؟
صدای بی صدایان باشیم
او مؤسس دبستان ناموس و نیز نخستین دبیرستان دخترانه در تهران، از پیشگامان جنبش زنان ایران در ایران بود.
طوبی آزموده در ۱۲۵۷ شمسی در خانوادهای از طبقه متوسط در تهران به دنیا آمد. پدر وی میرزا حسن خان سرتیپ فردی باسواد و ارتشی بود. وی در خانه نزد آموزگاران سرخانه به تحصیل پرداخت و بعد از ازدواج نیز نزد معلمان خصوصی به آموختن فارسی و فرانسه و عربی ادامه داد. در ۱۴ سالگی به ازدواج مردی نظامی درآمد اما زود جدا شدند. آزموده پس از جدایی چند سال درس خواند و به آموختن علوم مختلف مشغول شد.
او دبستان ناموس را در ۱۲۸۶ شمسی در تهران با مشقات فراوان و مخالفتهای بسیار تأسیس کرد. آزموده این مدرسه را با پشتکار و مبارزه حفظ کرد و در سال ۱۳۰۷ نخستین دبیرستان دخترانه تهران را نیز تأسیس نمود.
در سالهای پس از انقلاب مشروطه باسواد شدن زنان و تحصیل علم دختران از مهمترین خواستههای جنبش زنان ایران بود و اینچنین بود که تلاشها برای تأسیس مدرسه دخترانه آغاز شد. طوبی آزموده به تأسیس مدرسه و آموزش دختران همت گماشت و مدرسه جدیدی را تحت عنوان دبستان دخترانه ناموس در سال ۱۲۸۶ در خیابان شاهپور (حافظ فعلی) و نزدیک چهار راه حسنآباد تأسیس کرد و به این سبب، نام او ماندگار شد. او توانست در مدتی کوتاه تعداد مدارس دخترانه را به شش دستگاه برساند و در سال ۱۲۹۳، یعنی ۸ سال پس از تأسیس اولین مدرسه، ۳۴۷۴ دختر دانشآموز را جذب این مدارس کند. آزموده، این مدارس را به صورت یکی از مهمترین و مجهزترین مدارس متوسطه کامل و کانون پرورش دختران متجدد درآورد. به عبارت دیگر اگر میرزا حسن رشدیه بنیانگذار مدارس کنونی پسرانه است، طوبی آزموده را نیز باید بنیانگذار مدارس دخترانهٔ کنونی دانست.
اولین مدرسهٔ دخترانه توسط بیبیخانم استرآبادی (وزیرف) به نام دبستان دوشیزگان در ۱۲۸۵ شمسی (یک سال قبل از مدرسهٔ ناموس) در تهران تأسیس شد. اما به دلیل حملات بسیاری که به آن شد، این مدرسه تنها برای مدت کوتاهی پابرجا بود. در نتیجه طوبی آزموده دست به کار شد و مدرسهای را در منزل شخصی خود تأسیس کرد.
آزموده در شرایطی زنگ مدرسهٔ ناموس را در خانه خود در خیابان سنگلج، به صدا درمیآورد که شیخ فضلالله نوری فتوا داده بود که «تأسیس مدارس دختران مخالف با شرع اسلام است».
مدرسهٔ ناموس چند سال بعد از تأسیس به خیابان فرمانفرما و بعد از آن به محل بزرگتری در خیابان شاهپور (حافظ فعلی) منتقل شد. در این زمان مدرسهٔ ناموس به قدری توسعه یافته بود که به صورت یکی از مهمترین و مجهزترین مدارس متوسطه تهران درآمد و تا پایان دوره دبیرستان آموزش دختران را تأمین میکرد، به طوری که در ۱۳۰۷ شمسی اولین گروهِ دیپلمهٔ مدرسهٔ ناموس فارغالتحصیل شدند. سری اول فارغ التحصیلان این مدرسه شامل توران آزموده، فخرعظمی ارغنون، بیبیخانم خلوتی، گیلان خانم، فرخنده خانم و مهرانور سمیعی بودند.
آزموده علاوه بر دایر کردن مدارس دختران، کلاسهای اکابر را نیز جهت جذب زنان مسن تر دایر کرد. مردانی که در این فعالیتها به وی کمک میکردند، عبارت بودند از: سیدجوادخان سرتیپ، حسن رشدیه، نصیرالدوله و ادیب الدوله. طوبی آزموده همسر برادر حسن رشدیه بود و به پاس جبران کمکها و هدایتهای رشدیه نسبت به امر تأسیس مدرسه، در نظامنامه مدرسه مقرر داشته بود که برای همیشه و تا هر زمان که مدرسهٔ ناموس پابرجاست، یکی از دختران خاندانِ رشدیه میتواند در آن تدریس کند.
طوبی آزموده برای خنثی کردن مخالفتها و تبلیغات سنتگرایان امثال شیخ فضلالله نوری و عامهٔ مردم، شیوههای مختلفی استفاده میکرد. او مشخص کرده بود کتابهای مذهبی و قرآن را در همهٔ کلاسها تدریس کنند. همینطور عبارات و کلمات قصار بزرگان دین با کمک دو تن از شاگردانش بر دیوارهای مدرسه را برای توجه هر چه بیشتر مردم نصب میکرد. او با ترتیب دادن مجالس روضهخوانی یک یا دو بار در سال تبلیغات مغرضانهٔ مخالفان تحصیل دختران را خنثی میکرد. به این شکل مدرسه دخترانهٔ ناموس توانست پابرجا بماند.
مدرسهٔ ناموس به گفتهٔ آماری که در نشریهٔ شکوفه در سال ۱۳۲۹ شمسی به چاپ رسید، ۱۸۵ دانش آموز داشت که با گرفتن شهریه از خانوادههای مرفه تعداد ۵۰ نفر بدون شهریه تحصیل میکردند.
طوبی آزموده در اول مهر ۱۳۱۵ شمسی در سن ۵۸ سالگی در تهران درگذشت. بعد از مرگ او، مدرسهٔ ناموس تا سالها توسط طوبا مشکوه نفیسی مدیریت شد و در سال ۱۳۱۹ شمسی به وزارت فرهنگ واگذار شد. نام مدرسهٔ ناموس بعدها به دبیرستان شهناز تغییر کرد.
سنگ قبر
طوبی در گورستان ظهیرالدوله دربند
برگرفته از ویکی پدیا